روزی غمین و خسته از غربت ،نادیده میهمانت شدم
از لطف حرف ها ،گفتگوها نا خواسته حیرانت شدم
دل ها به هم نزدیک و اندیشه ها زیبا و احساس هم
انگار از سالهای دور آشنایی که زار و پریشانت شدم
راه دراز و فاصله بسیار میان من و تو بست نشسته
به خیالم همینجایی که نادیده، مست چشمانت شدم
از حضور شیرین تو حالم خوب خوب است در این غربت
آنچنان غرق تو گشتم که توان گفت محرمی از جانت شدم
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور