روزی غمین و خسته از غربت ،نادیده میهمانت شدم
از لطف حرف ها ،گفتگوها نا خواسته حیرانت شدم
دل ها به هم نزدیک و اندیشه ها زیبا و احساس هم
انگار از سالهای دور آشنایی که زار و پریشانت شدم
راه دراز و فاصله بسیار میان من و تو بست نشسته
به خیالم همینجایی که نادیده، مست چشمانت شدم
از حضور شیرین تو حالم خوب خوب است در این غربت
آنچنان غرق تو گشتم که توان گفت محرمی از جانت شدم
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
از تو جان گرفتم، از تو شعرها گفتم ،چرا با من نمیگویی
چرا با من نمیخوانی ،چرا با من نمیخندی، چرا با من نمیپویی
تا نا کجا رفتم ،در جهان ناشناخته کاویدم، به هرجایی دویدم
چرا با من نمیخواهی ،جهان را بیابی تو، چرا با من نمیجویی
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
ترس آن دارم نگویی دوستت دارم ؛بروی
دانسته یا ناخواسته دهی آزارم ؛ بروی
تو که میدانی گر بمانی یا نمانی باز هم
بی تو نتوانم و تا دست زسرت برندارم؛بروی
هیچ یاد من عاشق مهجور دل آزرده نکنی
تا که من عاشق شوم وتو را یاد آرم؛بروی
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
امروز روز تویی است که مرا در هیاهوی غریت رها کردی ...امروز دمادم یادت در ذهنم رقص و پایکوبی میکند و قلبم از غصه نبودنت در حال سوگواریست ....آرام و بی صدا رفتی ...و اکنون فرسنگ ها دور از اینجا، تنها باید با یادت سپری کرد ...
به امیدی که برگردی ...
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
اولین دیدار ..آخرین دیدار شد تو رفتی و قلب من نیز بیمار شد چشمم به راهت بود، شدی مجروح آرزوهای با تو بودن روی من آوار شد
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
عاقبت شلوغی های روزگار ما را در مدار تکرار آویخت اکنون به جز قصه حزن نداریم زینتی بر گذشته و به جز امیدواری تقدیسی نیست بر آینده دور
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
ابدیت من باش... هرچند دیر ....هرچند دور .... من به تو دل بستم تو از منی و من از تو هستم هرچند دیر ....هرچند دور .....
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
دوش خواب دیدم عشقت مرا از خواب بیدار کرد
آن دو چشم کهربایت به جانم توطئه بسیار کرد
وجودم مات و مبهوت بود و حیران از این عشق
آن سیه موی پیچان تو به جرم عشق مرا بر دار کرد
هیچ اندیشه و اندوهم نبود از این جان دادن و رستن
آرزویم جز مرگ در ره عشق نبود و او با من همینکار کرد
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
رنگ چشمهایت
کهربایی است که می دزدد قلب مرا
وقتی نگاه میکنی به من
روح من مغلوب میشود
و زندانی
در تب و تاب رهایی
از زندان چشمهایت
به من نگاه که میکنی
مرا به دشت های سبزی میکشانی
که تلالو رنگ چشمهای تورا تقدیس میکنند
تو ...زیباترین تصویر یک عشق ....
و بزرگترین فریاد یک قلب...
تو
انتهای عاشقی.....
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور
برچسب:
نویسنده: سینا حسینپور