
چرا با منانهایی که خویش را یافته اندچرا با مناز تو جان گرفتم، از تو شعرها گفتم ،چرا با من نمیگویی چرا با من نمیخوانی ،چرا با من نمیخندی، چرا با من نمیپویی تا نا کجا رفتم ،در جهان ناشناخته کاویدم، به هرجایی دویدم چرا با من نمیخواهی ،جهان را بیابی تو، چرا با من نمیجویی ط¨ظ„ع© طھظ…...
ادامه مطلب
ابدیت من باش... هرچند دیر ....هرچند دور .... من به تو دل بستم تو از منی و من از تو هستم هرچند دیر ....هرچند دور ........
ادامه مطلب
چهره من گرچه کریح استتو مرا خوب نقاشی کنتو مرا خوب ببین من به غبار آلودگی این روح من به پریشانی این تن سالهاست که عادت دارم تو مرا خوب تعبیر کنگرچه من از قانون شما بد هستم تو مرا خوب ببین و مرا با گل و باران یاد کن من همینم ...خدا اینگونه مرا ساخته استکمی تنها...کمی آرام ...روح من خود را به این زندگی باخته است من به تو ایمان دارم تو مرا از لانه کوچک خویش کشیدی بیرون و نشان دادی پرواز پرنده چه تماشاییست و به من گفتی این روح و این عشق چه اهوراییست من اگر زشت و بدم به قانون شما تو مرا خوب ببین تو مرا خوب نقاشی کن نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 7:12 توسط مهجور| | بخوانید...
ادامه مطلب
بی تفکر میگریمسست و بیحالاز عقربه های ساعت تنفرگونهاز درازای زمانهایی که سپری نمی شونداز کوتاهی لحظاتی که به آنی میگذرندبیزارم ...بیزارخدای مناز این ازدحام و شلوغی غم باری که روی دلم سقوط کرده استشده ام بیمار....بیمارشده ایم بیمار مریضیهای خویشسست و بیحالگیج تر از عقربه های زمانشده ام یک سیارهو به دور خود می چرخمپس از چندین ساعتباز هم در جای اولباز هم سست و بیحالو دلم پر از ازدحامو روحم آشفته...
ادامه مطلب
محبوب من.... کاش میشد گذرکرد لحظه های پر زدرد حال را کاش میشد داد خبر عقل و قلبی که امروز زین همه بیداد دوران هستند پر اثر محبوب من من همان کوچه ای هستم به وقت عبور ماه کامل که هر شب تا سحر هرشب و هرشب مینشینم تا توآیی لیک کو محبوب...کو ماه کو کمی حاصل من شدم کلبه ای تاریک که هرروز به امید ذره ای نور که آن روزن بار...
ادامه مطلب
معشوق من کاش وفاداری کند ای کاش مرا یاری کند زخم زند...آتش زند ..حیران و سرگردان کند قلب مرا اما وفاداری کند ..ای کاش مرا یاری کند این دل که فرش راه اوست این چشم که خانگاه اوست اشک چشمم به رخ جاری کند اما وفاداری کند هرروز و هر لحظه فدای لحظه های او کاش در این عشق یایداری کند ای کاش وفاداری کند...ای کاش مرا یاری کند این دل که زخم دیده است روزهای سخت دیده است طاقت ندارد تکرار آن روزهای تکراری کند م...
ادامه مطلب
بی سبب فریاد کردیمبی سبب سیب را از شاخه جدا کردیمو خود را از خوشبختی...
ادامه مطلب
روزهای بی تو بودنروزهای التهاب من در لحظه های بی سرانجاملحظه هایی که به خویش است نگاهمکه این عشق نه تلخ استنه شیرین به کاممروزهای بی تو بودنروزهای سخت افسردندر فضایی مستدر مریمی ترین هوای زندگیمو دل سپردن به توهمی نامعلومو امید به دستهایی پراز غبار گذشتهروزهای بی تو بودنروزهای فراموشی روزهای خاموشیروزهای آرام آرام مردنتو بگیر دستم رابه من آرام بگوآمده ای باز تا منشوم آن قصه هر روز شوق...
ادامه مطلب
بی وقفه مینویسم خودم را در آیینه ترک خورده زمان مینویسم خودم را در نوجوانی...جوانی و پیری مینویسم شاید که برسد به دست قصه گو شاید بخواند برای کودکی برای پیری یا شاید اسیری مانندمن مانند این تن که در زندانی از جنس خویش آرام خوابیده...
ادامه مطلب