
رنگ چشمهایت کهربایی است که می دزدد قلب مرا وقتی نگاه میکنی به من روح من مغلوب میشود و زندانی در تب و تاب رهایی از زندان چشمهایت به من نگاه که میکنی مرا به دشت های سبزی میکشانی که تلالو رنگ چشمهای تورا تقدیس میکنند تو ...زیباترین تصویر یک عشق ....و بزرگترین فریاد یک قلب...تو انتهای عاشقی..... بخوانید...
ادامه مطلب
چهره من گرچه کریح استتو مرا خوب نقاشی کنتو مرا خوب ببین من به غبار آلودگی این روح من به پریشانی این تن سالهاست که عادت دارم تو مرا خوب تعبیر کنگرچه من از قانون شما بد هستم تو مرا خوب ببین و مرا با گل و باران یاد کن من همینم ...خدا اینگونه مرا ساخته استکمی تنها...کمی آرام ...روح من خود را به این زندگی باخته است من به تو ایمان دارم تو مرا از لانه کوچک خویش کشیدی بیرون و نشان دادی پرواز پرنده چه تماشاییست و به من گفتی این روح و این عشق چه اهوراییست من اگر زشت و بدم به قانون شما تو مرا خوب ببین تو مرا خوب نقاشی کن نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 7:12 توسط مهجور| | بخوانید...
ادامه مطلب
بی تفکر میگریمسست و بیحالاز عقربه های ساعت تنفرگونهاز درازای زمانهایی که سپری نمی شونداز کوتاهی لحظاتی که به آنی میگذرندبیزارم ...بیزارخدای مناز این ازدحام و شلوغی غم باری که روی دلم سقوط کرده استشده ام بیمار....بیمارشده ایم بیمار مریضیهای خویشسست و بیحالگیج تر از عقربه های زمانشده ام یک سیارهو به دور خود می چرخمپس از چندین ساعتباز هم در جای اولباز هم سست و بیحالو دلم پر از ازدحامو روحم آشفته...
ادامه مطلب
من در خیال خودمقدم میزنم پاییز تو راخاک های نم زده از بارانابرهای پاره شدهو آسمان آبی که بین ابرها خودنمایی میکندمن قدم میزنملحظه هایت راو میدانمبوی بارانرنگ آسمانهمه از پاییز تو شورانگیز شدهآیا شبنم های جا مانده از رطوبت شببر برگهای نیمه زرد پاییزت هنوز هست ؟آیا سرمای جانسوزی ازپاییزت بر جان ما مانده؟من خود قدم میزنم پاییزت رالحظه لحظه ات راپاییزت را دوست دارمرویای سرزمین بارانیست...
ادامه مطلب
وای از گمانهای پوچ...که مرا تا انتهای یقین بردندو باپلی از تردید و یاسبه زیر افکندندو من پر از دلهره و ترس..شور و اشتیاق ..و تضاد باورو من پر از گمانهای پوچوای از گمانهای پوچ...که به من ایمان ماندن دادندو ترسیمی از اینده ناببهترین لحظه های عمرهمچو رویا ..یا یک خواب..وای از گمانهای پوچ ...که به من اجبار کردند.شکست را ..و به من هدیه دادنداین آخرین بن بست راوای از گمانهای پوچ ...م.ن.ح +نوشته شده در ...
ادامه مطلب
به ندای قلبت گوش کنو خود را تا بیکران فرا مرزهای وجود برسانبا خود بمانو با آغوشی باز آخرین شعر عاشقی را بخواناینبار قصه اینگونه است که خواستیاینبار ثانیه ها لذت بخش تر از دیروزو چشمهایت روشن تر از هر روزاینبار تو خوب میدانیکه گریختن از خویشغم را نمیشوید از ان صورت غمگیناشک را از چشمهای روشن...
ادامه مطلب
بی سبب فریاد کردیمبی سبب سیب را از شاخه جدا کردیمو خود را از خوشبختی...
ادامه مطلب
روزهای بی تو بودنروزهای التهاب من در لحظه های بی سرانجاملحظه هایی که به خویش است نگاهمکه این عشق نه تلخ استنه شیرین به کاممروزهای بی تو بودنروزهای سخت افسردندر فضایی مستدر مریمی ترین هوای زندگیمو دل سپردن به توهمی نامعلومو امید به دستهایی پراز غبار گذشتهروزهای بی تو بودنروزهای فراموشی روزهای خاموشیروزهای آرام آرام مردنتو بگیر دستم رابه من آرام بگوآمده ای باز تا منشوم آن قصه هر روز شوق...
ادامه مطلب
بی وقفه مینویسم خودم را در آیینه ترک خورده زمان مینویسم خودم را در نوجوانی...جوانی و پیری مینویسم شاید که برسد به دست قصه گو شاید بخواند برای کودکی برای پیری یا شاید اسیری مانندمن مانند این تن که در زندانی از جنس خویش آرام خوابیده...
ادامه مطلب
ارام ارام بوی پاییز تنم را لمس میکند و من میدانم این عمر به همین ارامی خود را به ذهن ما میساید و میگذرد خوب میدانم که پاییز همان هشداری است که این تن واین روح باید خود را به دست سرمای زمستان بسپارند روزی....اری این وجود یخ میزند بی انکه دستهای نوازشگر معشوق خیالی خود را در دست داشته باشد....
ادامه مطلب