
تو از بهار....من از تابستان اما هردو ریشه در آفتاب داریم میوه ما نور است و گرما هرچند دستی به خاک ناب داریم پاکی و زلالی ...همچون تلالو نوری که در رقص آب داریم شاید که ما رویای یک ستاره ایم که هزار آرزو پشت پرده خواب داریم بخوانید...
ادامه مطلب
با تو عشق به سرزمین من پای نهاد تو تلالو زیبای عشقی با آمدنت جان در رگها جاری شد و شراب عشق در تار و پودم با آمدن تو...من همه تو شدم و از یاد بردم ...خود که بودم انگار واژه های عاشقی و دوستت دارم سالها و سالها جمع شد تا برای تو امروز روی زبان بیاورم تو زیبا ترین احساس یک انسانی تو خود عشقی به چشمهایت که مینگرم جادویی مرا در بر میگیرد و زمان ایست میکند تا واژه عاشقی را با چشمهای تو درک کنم تو آخرین امید آینده من و تنها عشق ماندگار من با تو عشق را شناختم با تو واقعیت این روح را به تماشا نشستم دوستت میدارم ...ای تلالو عاشقی بخوانید...
ادامه مطلب
چهره من گرچه کریح استتو مرا خوب نقاشی کنتو مرا خوب ببین من به غبار آلودگی این روح من به پریشانی این تن سالهاست که عادت دارم تو مرا خوب تعبیر کنگرچه من از قانون شما بد هستم تو مرا خوب ببین و مرا با گل و باران یاد کن من همینم ...خدا اینگونه مرا ساخته استکمی تنها...کمی آرام ...روح من خود را به این زندگی باخته است من به تو ایمان دارم تو مرا از لانه کوچک خویش کشیدی بیرون و نشان دادی پرواز پرنده چه تماشاییست و به من گفتی این روح و این عشق چه اهوراییست من اگر زشت و بدم به قانون شما تو مرا خوب ببین تو مرا خوب نقاشی کن نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 7:12 توسط مهجور| | بخوانید...
ادامه مطلب
بی تفکر میگریمسست و بیحالاز عقربه های ساعت تنفرگونهاز درازای زمانهایی که سپری نمی شونداز کوتاهی لحظاتی که به آنی میگذرندبیزارم ...بیزارخدای مناز این ازدحام و شلوغی غم باری که روی دلم سقوط کرده استشده ام بیمار....بیمارشده ایم بیمار مریضیهای خویشسست و بیحالگیج تر از عقربه های زمانشده ام یک سیارهو به دور خود می چرخمپس از چندین ساعتباز هم در جای اولباز هم سست و بیحالو دلم پر از ازدحامو روحم آشفته...
ادامه مطلب
با تو جان گرفت شاعری در من..حس میکنم توهم یک شاعری در من..تو خواندی دست دل مرا ...و خوب دانستی محبوب من....که اگر باشم و راهی باشدبه تو پیغام رسانم از عشق..از دل تسخیر شده مهجور ..از زیبایی یک احساساز یک روحاز تو...از من .....
ادامه مطلب
بی سبب فریاد کردیمبی سبب سیب را از شاخه جدا کردیمو خود را از خوشبختی...
ادامه مطلب
روزهای بی تو بودنروزهای التهاب من در لحظه های بی سرانجاملحظه هایی که به خویش است نگاهمکه این عشق نه تلخ استنه شیرین به کاممروزهای بی تو بودنروزهای سخت افسردندر فضایی مستدر مریمی ترین هوای زندگیمو دل سپردن به توهمی نامعلومو امید به دستهایی پراز غبار گذشتهروزهای بی تو بودنروزهای فراموشی روزهای خاموشیروزهای آرام آرام مردنتو بگیر دستم رابه من آرام بگوآمده ای باز تا منشوم آن قصه هر روز شوق...
ادامه مطلب
بی وقفه مینویسم خودم را در آیینه ترک خورده زمان مینویسم خودم را در نوجوانی...جوانی و پیری مینویسم شاید که برسد به دست قصه گو شاید بخواند برای کودکی برای پیری یا شاید اسیری مانندمن مانند این تن که در زندانی از جنس خویش آرام خوابیده...
ادامه مطلب
تو در آمار خویش گم گشته ایکمی از بوی پاییز نگرانو همچنان در ناباوری خویشچشم به حرف دگرانمن از دور میبینمگامهایی که تو را میبرند با خودنزدیک تر از لحظه ناب پیروزیکمی با خود باش امشبدور از دگرانتنها زیر بارانتا بشوید از سرتکهنه غبار حزن ونومیدیچشمهایت را ببندخودت را خوب تماشا کنگرچنین دل مردگی با توستاما تو حاشا کنبخواه از خود کمی لبخند وشادی رابخواه از خود نفسهای ناب زندگی را...
ادامه مطلب