
حضورانهایی که خویش را یافته اندحضور روزی غمین و خسته از غربت ،نادیده میهمانت شدماز لطف حرف ها ،گفتگوها نا خواسته حیرانت شدمدل ها به هم نزدیک و اندیشه ها زیبا و احساس همانگار از سالهای دور آشنایی که زار و پریشانت شدمراه دراز و فاصله بسیار میان من و تو بست نشستهبه خیالم همینجایی که نادیده، مست چشمانت شدماز حضور شیرین تو حالم خوب خوب است در این غربتآنچنان غرق تو گشتم که توان گفت محرمی از جانت شدمط¨ظ„ع© طھظ…...
ادامه مطلب
آه بر جان میکشم و باز گریه ای دوباره میکنم گاهی سکوت میکنم و سکوتت را نظاره میکنمبه یاد سالهای عاشقی و جوانی که برما گذشت همانند قدیم نگاهی به نقش آسمان وستاره میکنم چشم به آیینه میدوزم و و چشم در چشم خویش تو در چشمم میرقصی و به عشق تو اشاره میکنمسالها نشسته ام و از تو نه پیغامی و نه نامه ایهر روز کاغذهای سفید را جای نامه ات پاره میکنم در اوج نومیدی به کوچه مینگرم باز و با خود به رسم امیدواری برای آمدنت استخاره میکنم میدانم تو مرا در هیاهوی روزگارت گم کرده ای اما باز با یاد مهر و لبخندت دل خود را چاره میکنم بخوانید...
ادامه مطلب
من از خانه دلت سوسوی نوری میبینم ...شاید از تابش خورشید ...یا تلالو امید ....من تو را میبینم از دور دست ها تو کتابی باز کن از حرف های نگفته تو سرودی خوان از هستی خویش بر من..... بخوانید...
ادامه مطلب
تو از بهار....من از تابستان اما هردو ریشه در آفتاب داریم میوه ما نور است و گرما هرچند دستی به خاک ناب داریم پاکی و زلالی ...همچون تلالو نوری که در رقص آب داریم شاید که ما رویای یک ستاره ایم که هزار آرزو پشت پرده خواب داریم بخوانید...
ادامه مطلب
اولین دیدار ..آخرین دیدار شد تو رفتی و قلب من نیز بیمار شد چشمم به راهت بود، شدی مجروح آرزوهای با تو بودن روی من آوار شد...
ادامه مطلب
دوش خواب دیدم عشقت مرا از خواب بیدار کرد آن دو چشم کهربایت به جانم توطئه بسیار کرد وجودم مات و مبهوت بود و حیران از این عشق آن سیه موی پیچان تو به جرم عشق مرا بر دار کرد هیچ اندیشه و اندوهم نبود از این جان دادن و رستنآرزویم جز مرگ در ره عشق نبود و او با من همینکار کرد بخوانید...
ادامه مطلب
با تو عشق به سرزمین من پای نهاد تو تلالو زیبای عشقی با آمدنت جان در رگها جاری شد و شراب عشق در تار و پودم با آمدن تو...من همه تو شدم و از یاد بردم ...خود که بودم انگار واژه های عاشقی و دوستت دارم سالها و سالها جمع شد تا برای تو امروز روی زبان بیاورم تو زیبا ترین احساس یک انسانی تو خود عشقی به چشمهایت که مینگرم جادویی مرا در بر میگیرد و زمان ایست میکند تا واژه عاشقی را با چشمهای تو درک کنم تو آخرین امید آینده من و تنها عشق ماندگار من با تو عشق را شناختم با تو واقعیت این روح را به تماشا نشستم دوستت میدارم ...ای تلالو عاشقی بخوانید...
ادامه مطلب
چهره من گرچه کریح استتو مرا خوب نقاشی کنتو مرا خوب ببین من به غبار آلودگی این روح من به پریشانی این تن سالهاست که عادت دارم تو مرا خوب تعبیر کنگرچه من از قانون شما بد هستم تو مرا خوب ببین و مرا با گل و باران یاد کن من همینم ...خدا اینگونه مرا ساخته استکمی تنها...کمی آرام ...روح من خود را به این زندگی باخته است من به تو ایمان دارم تو مرا از لانه کوچک خویش کشیدی بیرون و نشان دادی پرواز پرنده چه تماشاییست و به من گفتی این روح و این عشق چه اهوراییست من اگر زشت و بدم به قانون شما تو مرا خوب ببین تو مرا خوب نقاشی کن نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 7:12 توسط مهجور| | بخوانید...
ادامه مطلب
بی تفکر میگریمسست و بیحالاز عقربه های ساعت تنفرگونهاز درازای زمانهایی که سپری نمی شونداز کوتاهی لحظاتی که به آنی میگذرندبیزارم ...بیزارخدای مناز این ازدحام و شلوغی غم باری که روی دلم سقوط کرده استشده ام بیمار....بیمارشده ایم بیمار مریضیهای خویشسست و بیحالگیج تر از عقربه های زمانشده ام یک سیارهو به دور خود می چرخمپس از چندین ساعتباز هم در جای اولباز هم سست و بیحالو دلم پر از ازدحامو روحم آشفته...
ادامه مطلب
با تو جان گرفت شاعری در من..حس میکنم توهم یک شاعری در من..تو خواندی دست دل مرا ...و خوب دانستی محبوب من....که اگر باشم و راهی باشدبه تو پیغام رسانم از عشق..از دل تسخیر شده مهجور ..از زیبایی یک احساساز یک روحاز تو...از من .....
ادامه مطلب
محبوب من.... کاش میشد گذرکرد لحظه های پر زدرد حال را کاش میشد داد خبر عقل و قلبی که امروز زین همه بیداد دوران هستند پر اثر محبوب من من همان کوچه ای هستم به وقت عبور ماه کامل که هر شب تا سحر هرشب و هرشب مینشینم تا توآیی لیک کو محبوب...کو ماه کو کمی حاصل من شدم کلبه ای تاریک که هرروز به امید ذره ای نور که آن روزن بار...
ادامه مطلب
خداوندا تو که خواستی مرا بینی چنین غمگین چنین شوریده و پژمرده و دلمرده و خونین چرا در سینه خسته ام گذاشتی قلب و احساس چرا من را به این عاشق شدن کردی تو حساس مگر آن آرامشم سرگرمی ام با کار و دنیا نبود از بهر خوب زیستنم آرام و تنهامگر من کردم گناهی که گشتم سخت ویرانه گرفتی عقلم و عشق دادی و گشتم مست و دیووانهخداوندا م...
ادامه مطلب
وای از گمانهای پوچ...که مرا تا انتهای یقین بردندو باپلی از تردید و یاسبه زیر افکندندو من پر از دلهره و ترس..شور و اشتیاق ..و تضاد باورو من پر از گمانهای پوچوای از گمانهای پوچ...که به من ایمان ماندن دادندو ترسیمی از اینده ناببهترین لحظه های عمرهمچو رویا ..یا یک خواب..وای از گمانهای پوچ ...که به من اجبار کردند.شکست را ..و به من هدیه دادنداین آخرین بن بست راوای از گمانهای پوچ ...م.ن.ح +نوشته شده در ...
ادامه مطلب
لحظه هایی هست که باید ترک کرد هیاهوی تلخ درونت را و استوار ایستاد و تنفس کرد هوای ناب زیستن را و عبور کرد..از لحظه های بی سرانجام تردید و من ایستاده ام در شمالی ترین هوای زندگی ام و با صداقت یک قلب پاک و با غرور جنوبی ترین افکار زندگیم در هم می امیزم تار و پود ثانیه ها را و به خود ایمان رفتن دارم و به تو........ و ایمان دارم انتهای دنیا را +نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت22:58 توسطم...
ادامه مطلب
معشوق من کاش وفاداری کند ای کاش مرا یاری کند زخم زند...آتش زند ..حیران و سرگردان کند قلب مرا اما وفاداری کند ..ای کاش مرا یاری کند این دل که فرش راه اوست این چشم که خانگاه اوست اشک چشمم به رخ جاری کند اما وفاداری کند هرروز و هر لحظه فدای لحظه های او کاش در این عشق یایداری کند ای کاش وفاداری کند...ای کاش مرا یاری کند این دل که زخم دیده است روزهای سخت دیده است طاقت ندارد تکرار آن روزهای تکراری کند م...
ادامه مطلب
روزهای بی تو بودنروزهای التهاب من در لحظه های بی سرانجاملحظه هایی که به خویش است نگاهمکه این عشق نه تلخ استنه شیرین به کاممروزهای بی تو بودنروزهای سخت افسردندر فضایی مستدر مریمی ترین هوای زندگیمو دل سپردن به توهمی نامعلومو امید به دستهایی پراز غبار گذشتهروزهای بی تو بودنروزهای فراموشی روزهای خاموشیروزهای آرام آرام مردنتو بگیر دستم رابه من آرام بگوآمده ای باز تا منشوم آن قصه هر روز شوق...
ادامه مطلب
بی وقفه مینویسم خودم را در آیینه ترک خورده زمان مینویسم خودم را در نوجوانی...جوانی و پیری مینویسم شاید که برسد به دست قصه گو شاید بخواند برای کودکی برای پیری یا شاید اسیری مانندمن مانند این تن که در زندانی از جنس خویش آرام خوابیده...
ادامه مطلب
تو در آمار خویش گم گشته ایکمی از بوی پاییز نگرانو همچنان در ناباوری خویشچشم به حرف دگرانمن از دور میبینمگامهایی که تو را میبرند با خودنزدیک تر از لحظه ناب پیروزیکمی با خود باش امشبدور از دگرانتنها زیر بارانتا بشوید از سرتکهنه غبار حزن ونومیدیچشمهایت را ببندخودت را خوب تماشا کنگرچنین دل مردگی با توستاما تو حاشا کنبخواه از خود کمی لبخند وشادی رابخواه از خود نفسهای ناب زندگی را...
ادامه مطلب
روح... واژه ای است آشنا و عجیب انگار سالها قبل از تولد میشناختمش اما بعد از تولد فقط جسم را یافته ام و هیچ ردی از روح نبود نمیدانم....شاید دیگر مردم این اجتماع مثل من ارام و بی روح شده اند...
ادامه مطلب
ما با چشم خود خواستیم ببینیم دنیا را ما با روح خود خواستیم بسازیم متن رویا را من وتو هم قصه با دنیا گم شدیم در یک رویا من و تو تصویری از خویش ساختیم تصویر تصورات یک مرد ... تصویر تصورات یک زن .... یک مرد که چشمش دنبال انتهای این دنیاست یک زن که روحش درگیر و مست این رویاست دنیا میرود...زمین میچرخد و زمان میگذرد و ما نمیبینیم که چطور هرثانیه پیرتر میشویم نسبت به ثانیه ای قبل یک ثانیه عمر میفروشی به هزار دینار فقط یکبار ..یک ثانیه را یکبار تو بفروش ای عمر فروش مکار من و تو میگذریم ..و میدانیم اندوهی نیست بر انچه رفته یا هرچه به ما گذشته اینده همان دنیاست ایند...
ادامه مطلب